حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا ، يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او عشق يعني ملتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق عشق يعني "بي تو هرگز ..."پس بمان تا سحر از عاشقي با او بخوان عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن
************************************* نوشتم رو دفتر عشق عاشقا تنها مي مونن نوشتم تو دفتر عشق بعضي ها نامهربونن نوشتم تو دفتر عشق عشق مثل يه موج درياست بعضي وقتا ميرم به ساحل بعضي وقتا ميره از اينجا تو براي من نوشتي سرنوشت چنين رقم خود كه ديگه با هم نباشيم ديدي عشقمون ترك خورد در جوابتو نوشتم تو مثل يه برگ زردي مثل يه غروب پاييز تو چقدر ساكت وسردي تو چقدر ساكت وسردي توي اين شباي غربت با يادت ترانه ساختم ميدونم كه خيلي تنهام ميدونم كه عشقمو باختم تنهايي شده يه عادت واسه اين دل خستم منه ساده رو نگاه كن چطوري به پات نشستم
نوشتم رو دفتر عشق عاشقا سنگ سبون نوشتم رو دفتر عشق بعضي ها چه پر قرورند نوشتم رو دفتر عشق عشق مثل ابر بهاره وقتي كه دلش ميگيره نم نمك ميخواد بباره تو براي من نوشتي سرنوشت چنين رقم خورد كه ديگه با هم نباشيم ديدي عشقمون ترك خورد در جواب تو نوشتم تو مثل يه برگ زردي مثل يه غروب پاييز تو چقدر ساكت و سردي تو چقدر ساكت و سردي شهر عاشقي شلوغ واسه مردم دنيا چرا وقتي نوبت ماست ميگن نداره هيچ جا ميخوام واسه دل خستم اين ترانه رو بسازم چرا رفتي مهربونم نگفتي تنها مي مونم ***************************************** در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ... هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت. این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد. روزها و هفته ها سپری شد. یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند. در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند ******************************************* روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. ******************************************************* ![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |